لغت نامه دهخدا
پندش. [ پ ُ دَ ] ( اِ ) گلوله پنبه حلاجی کرده را گویند. ( برهان قاطع ). پنجک. ( فرهنگ جهانگیری ). پندک و پند. پاغند. پاغنده. کلوچ پنبه. گلوله. و نیز رجوع به پُند شود.
پندش. [ پ ُ دَ ] ( اِ ) گلوله پنبه حلاجی کرده را گویند. ( برهان قاطع ). پنجک. ( فرهنگ جهانگیری ). پندک و پند. پاغند. پاغنده. کلوچ پنبه. گلوله. و نیز رجوع به پُند شود.
(پُ دَ ) (اِ. ) = پند. پندک. پنجش: (اِ. ) گلولة پنجة حلاجی کرده، پنجک، بند، بندک، باغنده، گلوج پنبه.
پنبۀ زده شده که آن را برای رشتن گلوله کرده باشند، گلولۀ پنبۀ حلاجی کرده، غنده، پنجک.
( اسم ) گلول. پنب. حلاجی کرده پنجک پند پندک پاغنده گلوج پنبه.
پند. پندک. پنجش:
گلولة پنجة حلاجی کرده؛ پنجک، بند، بندک، باغنده، گلوج پنبه.
💡 کلک «ترکی» که خوش سخن مرغی است می چکد آب پندش از منقار
💡 سپندی سوخت در دفع گزندش به بالا جمع شد دود سپندش
💡 کنون آغاز خواهم کرد ناچار که جز پندش نخواند مرد بیدار
💡 مجمر سینه به عود جگر آراستهام تا چو آتش کند از عشق سپندش باشد
💡 باز پندش داد باز او توبه کرد عشق آمد توبهٔ او را بخورد
💡 کسی کو در وجود خویش ماندست مده پندش که بندش استوار است