پشت پا

لغت نامه دهخدا

پشت پا. [ پ ُ ت ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) پشت پای. ظاهر قدم ( مقابل کف پا ). قدم. ( مهذب الاسماء ). حِمارَه:
گهی بر طارم اعلی نشینیم
گهی بر پشت پای خود نبینیم.سعدی ( گلستان ). || مخنث. حیز. ( برهان قاطع ). بغا. تاز. کنده:
یک شبی گفت کای فلان برخیز
خارش پشت پای بنشانم
گفتمش حلقه در خاصت
کند کرده ست تیزسوهانم.روحی ولوالجی.- دیده بر پشت پا داشتن؛ سر از شرم و خجلت فروافکندن:
به پیران پشت از عبادت دوتا
ز شرم گنه دیده بر پشت پا
چراغ یقینم فرا راه دار...سعدی ( بوستان ).- آش ِ پشت ِ پا؛ آشی که بشگون و تفأل پس از مسافری پزند و کسان و همسایگان و فقرا را فرستند و یا بخانه خوانند خویشان و اقربا را. آشی که بروز سیم پس از رفتن مسافری به سفر برای سلامتی او پزند.
- پشت پاپزان؛ آئین و رسم پختن آش پشت پا.

فرهنگ فارسی

۱- ( اسم ) قسمت ظهر پای. ۲- تیپا لگد. ۳- ( صفت ) حیز و مخنث. یا آش پشت به پشت دادن. آشی که روز سوم پس از رفتن مسافر پزند و بفقرا و همسایگان دهند.

فرهنگستان زبان و ادب

{dorsum of foot, dorsal region of foot, dorsum pedis, regio dorsalis pedis} [علوم تشریحی] سطحی از پا که در حالت ایستاده رو به بالاست

ویکی واژه

sgambetto

جمله سازی با پشت پا

💡 هر که پشت پا نزد بر خواب در راه طلب کی به منزل می تواند پا به روی پافکند

💡 درین زمانه که بر شرم پشت پا زده اند منم که روی نگاهم به پشت پای من است

💡 مکن از چشم بد اندیشه کز شرم عذار تو نمی بیند به غیر از پشت پای خود تماشایی

💡 حق‌پرستانی که از عشق خدا دم می‌زنند گام اول پشت پا بر هر دو عالم می‌زنند

💡 جذبه توفیق هرکس را دل بینا دهد هر دو عالم را طلاق اول به پشت پا دهد