پزد
لغت نامه دهخدا
پزد. [ پ َ ]( اِ ) خون باشد که بعربی دم گویند و بعضی بمعنی جان گفته اند که بعربی روح خوانند. ( برهان قاطع ). روان.
فرهنگ معین
(پَ ) (اِ. ) خون، جان.
فرهنگ فارسی
خون باشد که بعربی دم گویند و بعضی بمعنی جان گویند که بعربی روح خوانند روان
ویکی واژه
خون، جان.
جمله سازی با پزد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر در دیگ سر سودا پزد دل نیست از خامی سر سودای او دارد غم حلوای او دارد
💡 طغرلا فکرت کباب از ملح معنی میپزد مستمع تا حشر از لفظ تو شکر میمزد
💡 بر در او روح رستم میپزد سودا، از آن تا سپر داری سرهنگان مفرد میکند
💡 شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را
💡 به یاد جود تو گر کوزهگر سفال پزد ز کوره جامجم آرد برون به جای سفال