پرپیچ

لغت نامه دهخدا

پرپیچ. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) پرشکن. بسیارنورد. بسیارچین. || پراندوه. پرغم. مضطرب:
یکی گفتش که بس آهسته کاری
بدین آهستگی بر خر چه داری
بگفتا هیچ دل پرپیچ دارم
اگر این خر بیفتد هیچ دارم.عطار.

فرهنگ فارسی

( صفت ) پرچین پر شکن بسیار نورد. یا دل پرپیچ داشتن. مضطرب بودن.

جمله سازی با پرپیچ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 صاحب فتویّ تو خود هیچ بود زآنکه او چون ریسما پرپیچ بود

💡 فرو برد کشتی به دریای آب خود اندر میان بود پرپیچ و تاب

💡 پرپیچ و تاب و تیره بی امتداد بود این زندگی که نسخه ای از گردباد بود

💡 تاب از دلهای مردم می بری زان دو زلف پرخم و، پرپیچ و تاب

💡 باشد دلم ز روی روی جناب دوست آشفته تر ز طره پرپیچ وتاب دوست

💡 داستان‌های بسیار پرپیچ و پیچیده که در این رمان قدیمی نوشته شده است، خواننده را تا آخرین صفحه با هیجان همراهی می‌کند.

💡 مسیر پرپیچ و خم کوهستانی که به سمت دهکده می‌رفت، رانندگان را مجبور می‌کرد تا با سرعت بسیار کم و دقت حرکت کنند.

💡 حل کردن این مسئله ریاضی که بسیار پرپیچ و دشوار به نظر می‌رسید، نیاز به تمرکز بالا و استفاده از روش‌های دقیق داشت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران