پرستان

لغت نامه دهخدا

پرستان. [ پ َ رَ ] ( نف، ق ) صفت فاعلی بیان حالت از پرستیدن. در حال پرستیدن. || ( اِ ) اُمت بود. ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ):
شفیع باش شها مر مرا در این زلت
چو مصطفی بر دادار مر پرستان را.دقیقی.و این مصحف ویرویشینکان است. رجوع به پرپروشان شود.

فرهنگ فارسی

در حال پرستیدن

جمله سازی با پرستان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با آتش ما شعله پرستان محبت خوش باشد اگر شمع سری داشته باشد

💡 چون شمع ‌کشته عجزپرستان خدمتت دستی‌ست نقش داغ که بر سینه بسته‌اند

💡 چراغت از دل آتش پرستان گر شود روشن در اندازی درآتش سبحه و ناقوس بستانی

💡 ندارد استخوان خودپرستان مغز آگاهی جهان پوچ را گر هست مغزی، خودشکن دارد

💡 ترکی‌که به خوناب جگر دارد معجون در هر نظری اشک تر زهدپرستان

مماشات یعنی چه؟
مماشات یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز