پابند

واژه‌ای مرکب در زبان فارسی است که در اصل به ابزاری فیزیکی برای محدود کردن حرکت اطلاق می‌شود. این کلمه به معنای عام، به هرگونه نوار، طناب، یا بندی اطلاق می‌گردد که به پای ستور (اسب، قاطر و...) بسته شده و سپس به میخ یا مانعی ثابت گره زده می‌شود تا از حرکت آزادانه حیوان جلوگیری به عمل آید؛ در این مفهوم، معادل‌هایی چون شکال و «رِساغ/رِصاغ» نیز برای آن به کار رفته است. علاوه بر این کاربرد دامی، پابند همچنین به بندی اطلاق می‌شود که بر پای مجرمان یا زندانیان نهاده می‌شود تا مانع از فرار ایشان گردد که در این معنا به آن پاوَند نیز گفته می‌شود.

از منظر معنای کنایی، اشاره به وضعیت مقید و گرفتار دارد و در تقابل با مفهوم مجرد به کار می‌رود. این اصطلاح نشان‌دهنده حالتی است که فرد یا شیء به چیزی وابستگی یا التزام دارد و به دلیل آن نمی‌تواند آزادانه عمل کند. در ادبیات و محاورات رسمی، این مفهوم به صورت فعلی و مصدری نیز نمود پیدا می‌کند؛ مثلاً پابندِ چیزی بودن به این معناست که فرد تعلق خاطر قلبی، دلبستگی عاطفی، یا تعهد فکری عمیقی نسبت به یک موضوع، شخص، یا عقیده خاص داشته باشد و از آن گسستن برایش دشوار باشد.

همچنین، در ادامه بسط معنایی، مصطلح پابندِ چیزی شدن به معنای آن است که فرد به دلیل عملی مرتکب شده، یا به واسطه یک پیمان و عهد، مورد مؤاخذه، بازخواست، یا عقوبت قرار گیرد. این عبارت بار حقوقی و اخلاقی دارد و نشان می‌دهد که شخص دیگر در قبال رفتار خود مسئولیت‌پذیر و معاقب است و نمی‌تواند از پیامدهای آن شانه خالی کند. بنابراین، «پابند» در طیف معنایی خود از یک ابزار فیزیکی تا یک تعهد انتزاعی و الزام‌آور گسترش می‌یابد.

لغت نامه دهخدا

پابند. [ ب َ ] ( اِ مرکب ) آنچه بر پای دواب بندند. نوار یا طنابی که بر مچ ستور بندند وبه میخ استوار کنند. شکال. رِساغ. رِصاغ. || بندی که بر پای مجرم نهند. پاوَند. || ( ن مف مرکب ) مقید و گرفتار. پای بند. مقابل مجرّد.
- پابند چیزی بودن؛ بدان تعلق خاطر و دلبستگی داشتن.
- پابند چیزی شدن؛ بدان موآخذ گشتن. بدان معاقب شدن:
عاقبت هر کسی ز پست و بلند
بجزای عمل شود پابند.مکتبی.- پابند کردن ستور؛ سکندری خوردن. رو رفتن. شخشیدن. تپق زدن. سر سم رفتن.

فرهنگ معین

(بَ ) ۱ - (اِمر. ) بندی برای بستن پای مجرمان. ۲ - عقال، آنچه که با آن پای حیوان را ببندند. ۳ - (ص مر. ) گرفتار، اسیر. ۴ - شیفته، مفتون. ۵ - متعهد، وفادار.

فرهنگ عمید

۱. ریسمانی که با آن پای حیوان، اسیر، یا مجرم را ببندند.
۲. (صفت مفعولی ) [مجاز] مقید، گرفتار.
۳. (صفت مفعولی ) [مجاز] کسی که به کاری یا شخصی علاقه مند باشد.
۴. [قدیمی] بَخو، قید.
* پابند شدن: (مصدر لازم )
۱. مقید شدن، گرفتار شدن.
۲. [مجاز] عاشق شدن.

فرهنگ فارسی

بخو، قید، آنچه با آن پای حیوان راببندند، مقید
آنچه بر پای دواب بندند نوار یا طنابی که بر مچ ستور بندند
۱ - ( اسم ) آنچه بر پای بندند بندی که بر پای مجرم بندند پاوند. ۲ - قندان کودک. ۳ - ( صفت ) گرفتار مقید. ۴ - فریفته مفتون عاشق دلباخته. ۵ - متاهل دارای همسر.

فرهنگستان زبان و ادب

{rail fastener, fastener, rail clip} [حمل ونقل ریلی] ابزاری فنری برای محکم کردن پایۀ ریل بر روی زینچه یا ریل بند

دانشنامه عمومی

پابند (بهشهر). روستای پابند ( پاوند ) از توابع دهستان شهدا، بخش یانه سر، شهرستان بهشهر در استان مازندران است.
این روستا در دهستان شهدا قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۳۶۰ نفر ( ۱۴۶خانوار ) بوده است.

ویکی واژه

بندی برای بستن پای مجرمان.
عقال، آنچه که با آن پای حیوان را ببندند.
گرفتار، اسیر.
شیفته، مفتون.
متعهد، وفادار.

جمله سازی با پابند

💡 ما رایض نفسیم نه پا بست هوائیم اسبی که هرونست بود، در خور پابند

💡 گر خضر بقا چون خطت از آب بقا بافت عشاق حبات از لب خندان نو پابند

💡 از دست خردمندی، دل را به لب آمد جان چندی سر سودائی پابند جنون باید

اسکل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
تزویر یعنی چه؟
تزویر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز