هنرور. [هَُ ن َرْ وَ ] ( ص مرکب ) ( از: هنر + ور، پساوند اتصاف و دارندگی ) دارای هنر. هنرمند. باهنر:
غماز را به حضرت سلطان که راه داد
هم صحبت تو همچو تو باید هنروری.سعدی.هنرور چنین زندگانی کند
جفا بیند و مهربانی کند.سعدی.هنرور که بختش نباشد بکام
به جایی رود کش ندانند نام.سعدی.رجوع به هنروری شود.
باهنر، هنرمند، دارای هنر.
باهنر، هنرمند، دارای هنر
( صفت ) کسی که دارای هنری است هنرمند: هنرور چو بختش نباشد بکام بجایی رود کش ندانند نام. ( گلستان )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تمام بی هنرانند خلق دورۀ ما چسان شود دو هنرور در آن میان خرسند
💡 از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید.
💡 اگر به آینه دل صاف می کند زنگی امید هست شود چرخ با هنرور صاف
💡 هنرورا بادای حقوق و مدحت تو ضمیر ابن یمین گر همی کند تقصیر
💡 استاد هنروران عالم، مانی گفته است که در هنر کسی چون ما، نی
💡 هنرور شو که کوه بیستون با آن سرافرازی بلندآوازگی از تیشه فرهاد می گیرد