هرمی
مترادفها
هرمیشکل
لغت نامه دهخدا
هرمی. [ هََ ما ] ( ع ص، اِ ) هیزم خشک. ( منتهی الارب ). و فی الاساس: خشب هرمی؛ قدیمة یابسة. ( اقرب الموارد ). || ج ِ هرمة و هرم. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
هرمی. [ هََ رَ می ی ] ( ص نسبی ) نام جماعتی است منسوب به هرم. ( از سمعانی ). || منسوب به هرمة که بطنی است از فهر. ( سمعانی ).
هرمی. [ هَِ می ی ] ( ص نسبی ) منسوب به هرم بن هنی. ( سمعانی ).
هرمی. [ هَِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان جم بخش کنگان شهرستان بوشهر که در 47 هزارگزی خاور کنگان و کنار راه کنگان به جم قرار دارد. جایی است کوهستانی معتدل و دارای 50 تن سکنه. از قنات مشروب میشود و محصول عمده اش خرما. لیمو، نارنج و غله است. مردم به کشاورزی گذران می کنند. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).
فرهنگ فارسی
منسوب به هرم بن هنی
دانشنامه عمومی
هرمی ( نام علمی: Anacamptis ) نام یک سرده از تیره ثعلبیان است.
جمله سازی با هرمی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با گلیم جهرمی میگفت نطع بر دعی کز حصیر و بوریایم خارخاری بر دلست
💡 سرمست بیرون آیمی از مجلس سلطان خود فرمان ده هر شهرمی درمان ده هر دردمی
💡 با طبع جود پرور تو سازگار باد هرمی که از پیاله شود در دهان تو
💡 موج چون با یکدگر جوشیدگوهرمیشود دل توانگفتن نفسهای به هم پیوسته را
💡 تا نگردد فاش سرّ مستیات مگشای چشم چون پریکاین شیشه ظاهرمیکند رازتورا
💡 اما در برخی پیادهسازیهای مرتبسازی درونگرا در مرحله پایانی و پس از اجرای مرتبسازی هرمی، مرتبسازی درجی استفاده میشود. برای درک بهتر در ادامه گامهای مرتبسازی درونگرا را بررسی میکنیم: