نیرومندی
مترادفها
قدرت، توانمندی، توانایی
متضادها
ضعف، ناتوانی
لغت نامه دهخدا
نیرومندی. [ م َ ] ( حامص مرکب ) نیرومند بودن. رجوع به نیرومند شود.
فرهنگ عمید
قوه و قدرت، توانایی.
فرهنگ فارسی
نیرومند بودن ٠
جمله سازی با نیرومندی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در توصیف سوشیانت در میآید که: کجایند آنانی که پرتو راستی وجودشان را فرا گرفته، که با نیرومندی برابر دیو کینه جو ایستادگی کنند و به راستی ای مزدا، این چنین کساناند رهانندگان، سوشیانتها که برای به بار نشستن آیین با دیوان و دیوپرستان به پیکار برخاستهاند.
💡 یکی از اقدامات محمد پس از هجرت به مدینه، ایجاد آشتی میان این دو گروه بود، و با اتحاد آنها جبهه نیرومندی در مدینه بهوجود آمد.