نگرنده
لغت نامه دهخدا
نگرنده. [ ن ِ گ َ رَ دَ / دِ ] ( نف ) ناظر. نظاره. ( یادداشت مؤلف ). که می نگرد. تماشاگر.
فرهنگ عمید
بیننده، نظرکننده.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - نگاه کننده ناظر. ۲ - تامل کننده. ۳ - ستاره ناظر بر ستاره دیگر کوکب ناظر یا حاست ( حس ) نگرنده.باصره بینایی.
ویکی واژه
نگرنده (جمع نگرندهها)
تماشا گر
جمله سازی با نگرنده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فردوس بدروازه کشمیر رسیده است کو مدعیی گر نگرنده است درآید
💡 قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ همه عالم آیات و رایات قدرت اوست، دلایل و امارات وحدانیّت اوست، نگرنده میدرباید، از همه جانب بساحت او راه است رونده میباید، بستان حقایق پر ثمار لطائف است، خورنده میباید.
💡 وَ بُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِمَنْ یَری (۳۶) و بهامون آرند دوزخ نگرنده را.