لغت نامه دهخدا
نوردان. [ ن َ وَ ] ( نف، ق ) در حال نوردیدن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به نوردیدن شود.
نوردان. ( اِخ ) ده کوچکی است از دهستان سیریک بخش میناب شهرستان بندرعباس. رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 شود.
نوردان. [ ن َ وَ ] ( نف، ق ) در حال نوردیدن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به نوردیدن شود.
نوردان. ( اِخ ) ده کوچکی است از دهستان سیریک بخش میناب شهرستان بندرعباس. رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 شود.
ده کوچکی است از دهستان سیریک بخش میناب شهرستان بندر عباس.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شخص گیتی را زخون سرفرازان پیرهن فرق گردون را ز گردره نوردان طیلسان
💡 ترک هستی سالکان در زیر گردن کرده اند رهنوردان کفش تنگ از پای بیرون کرده اند
💡 خواهی ار آگهی از ا ین ره پرخوف و خطر جز از آنراه نوردان جگر خسته مپرس
💡 خاریست گشته گلگون از خون رهنوردان شمعی که عشق ما را در پیش پا گرفته
💡 خوش به آسانی به آخر راه مشکل میبرند رهنوردانی که اول پی به منزل میبرند