این کلمه دارای معانی متنوعی است که عبارتند از:
شکلی از فعل: فعل نهاد در زبان فارسی به معنای قرار دادن یا گذاشتن است. این فعل از ریشه نهادن میآید و در زمانهای مختلف به کار میرود. به عنوان مثال، او کتاب را روی میز نهاد که به معنای او کتاب را روی میز گذاشت میباشد.
طبیعت، سرشت و ذات: در این کاربرد، این واژه به معنای ذات و ماهیت اصلی یک فرد یا چیز اشاره دارد. این مفهوم میتواند به ویژگیها و خصوصیات بنیادی که یک فرد را تعریف میکند، اشاره کند.
سازمان یا مؤسسه: در این معنا، نهاد به معنی یک سازمان یا مؤسسهای است که به منظور انجام یک فعالیت خاص یا تحقق یک هدف خاص تشکیل شده است. این سازمانها میتوانند در زمینههای مختلفی چون آموزشی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی فعالیت کنند.
نهاد. [ ن ِ / ن َ ] ( مص مرخم، اِمص ) مصدر مرخم و اسم مصدر و ریشه فعل نهادن است. رجوع به نهادن شود. || گذاشت. گذاشتن. مقابل برداشتن. رجوع به نهادن شود: وچون بر سفره نشینند خاموش نباشند و ابتدا به نام خدا کنند و چیزی نکنند از نهاد و برداشت که اصحاب را از آن کراهتی باشد. ( کشف المحجوب ). || ادا. پرداخت. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به نهادن شود: زنهار ای پسر که در نهاد زکوة و حج دل شک نداری. ( قابوسنامه ) ( فرهنگ فارسی معین ). || ( اِ ) سرشت. خلقت. ( برهان قاطع ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ).خلقت. ( غیاث اللغات ). طینت. ( برهان قاطع ). آفرینش. ( فرهنگ فارسی معین ). طویت. جبلت. گوهر. فطرت. خلقت. خمیره. ذات. خوی. طبع. طبیعت. ( یادداشت مؤلف ). مزاج. ( ناظم الاطباء ). بنیه. ترکیب. ( السامی ):
چو مردم ندارد نهاد پلنگ
نگردد زمانه بر او تار و تنگ.فردوسی.به خواری و زاری به ساری فتاد
ز اندیشه کژ و از بدنهاد.فردوسی.همه رای تو برتری جستن است
نهاد تو همرنگ اهریمن است.فردوسی.که دگرگون شدند و دیگر سان
به نهادو به خوی و گونه و رنگ.فرخی.هم بزرگی به علوم و هم بزرگی به ادب
هم بزرگی به نهاد و هم بزرگی به پدر.فرخی.خدای ما نهاد ما چنین کرد
که زان را نیست چیزی خوشتر از مرد.فخرالدین اسعد.ستوده سیرت و پاکیزه طبعت
گزیده فعلت و نیکو نهادت.مسعودسعد.ای ترا فر فریدون و نهاد جمشید
وی ترا سیرت کیخسرو و رای هوشنگ.مسعودسعد.نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است.خیام.سرشت و نهاد وی از خلق و خلق
ز انصاف صرف است و از عدل ناب.سوزنی.زر نهاد تو چون پاک شد به بوته خاک
نه طوق و تاج شود چون ز بوته گشت جدا.خاقانی.بیرون همه صفا و درون تیره
گوئی نهاد آینه سان دارند.خاقانی.مردمی از نهاد کس مطلب
خرمی از مزاج دهر مجوی.خاقانی.ای جمع کرده مبدع کن در نهاد تو
هم سیرت ملایک و هم صورت ملوک.ظهیر.امیرناصرالدین از سر کرم و مکرمت که در نهاد پاک او مجبول بود بدان راضی شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ). از آنجاکه از... کرم نهاد آن پادشاه بود این دعوت را اجابت کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 18 ).
(نِ یا نَ ) (اِ. ) ۱ - طبیعت، سرشت، ذات. ۲ - نژاد، نسب. ۳ - رسم، روش.
۱. = نهادن
۲. سرشت، طبیعت: خدای عرش جهان را چنین نهاد «نهاد» / که گاه مردم شادان و گه بُوَد ناشاد (رودکی: ۴۹۵ ).
۳. ضمیر، دل.
۴. سازمان، مؤسسه.
۵. بنیان، اساس.
۶. (ادبی ) = مسندٌالیه
۷. [قدیمی] روش، طرز، راه ورسم.
۸. [قدیمی] مراسم، آیین، آداب.
۹. [قدیمی] مقام، پایگاه.
۱۰. [قدیمی] قرار، مواضعه.
۱۱. [قدیمی] بافت.
۱۲. (اسم مصدر ) [قدیمی] ادا کردن، پرداختن.
سرشت، طینت، بنیاد، پی، باطن، درون، خلقت
۱ - ( مصدر اسم ) نهادن ۲ - استقرار: (( نهاد شهر بر لب دریا بود. ) ) ( هدایه المتعلمین. چا. دکتر متینی ۳ ) ۱۴۸ - ادا پرداخت: (( وز نهارای پسر که در نهاد زکوه زکات ) و حج دل شک نداری. ) ) ۴ - ( اسم ) سرشت طینت آفرینش: (( محنت همه در نهاد آب و گل ماست ) ). ( کشف الاسرار ۵ ) ۵٠۹: ۲ - وضع هیات: (( جنبش گرد - که گرد خود بود از نهادی به نهادی بود. ) ) ( دانشنامه. طبیعی. ۶ ) ۷ - بنیاد اساس. ۷ - رسم روش عادت قرار: (( و کار و ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ایشان... همه را بدین نامه اندر بیابند. ) ) ( مقدم. شاهنام. ابو منصوری. هزار. فردوسی ۸ ) ۱۳۷ - باطن درون: صاحبدلی بشنید ( فرمان پادشاه را ) و فریاد و خروش از نهادش بر آمد. ) ) ( گلستان. چا. فروغی. بخ. ص ۹ ) ۴۳ - سنت: (( گذشت و بود پیش از شما سنن نهاد های روزگار ) ) ( کشف الاسرار ۵ ) ۵٠۹: ۲ - وضع هیات: (( جنبش گرد - که گرد خود بود - از نهادی به نهادی بود نه از جای ( جایی ) به جایی... ) ) ۶ - بنیاد اساس. ۷ - رسم روش عادت قرار: (( و کار و ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ایشان... همه را بدین نامه اندر بیابند. ) ) ۸ - باطن درون صاحبدلی بنشیند ( فرمان پادشاه را ) ۹ - سنت: ( گذشت و بود پیش از شما سنن نهاد های روز گار. ۱٠ - قرار داد مواضعه: (( اگر وی را امروز بر این نهاد یله کنیم آنچه خواسته آمده است از غلام و پیل و اسب و اشتر و سلاح فرستاده آید آنگاه فرستد که عهدی باشد که قصد خراسان کرده نیاید. ) ) یا از نهاد گرداندن ( گردانیدن ). تغییر ماهیت دادن.
جمع ناهد است
{subject} [موسیقی] لحن یا جزئی لحنی که بر مبنای آن یک اثر، به ویژه اثر چندصدایی، یا بخش مهمی از آن ساخته می شود
[زبان شناسی] ← فاعل دستوری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در دین اسلام، یهود و زرتشت، به فرزند آوردن زنان، ارج نهاده شدهاست. از همین رو ایرانیان که عمدتاً پیرو یکی از همین ادیان بودند، آداب و رسوم زیادی در این خصوص داشته و دارند.
💡 هیکس از ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۳ به عنوان پژوهشگر ایران در بخش خاورمیانه و شمال آفریقای دیدهبان حقوق بشر کار کرده است. در این نهاد، او مؤلف گزارشهایی دربارهٔ حقوق بشر و اقلیتها از جمله بهاییان در ایران بوده.