ناچاری

لغت نامه دهخدا

ناچاری. ( حامص مرکب ) بی چارگی. لاعلاجی. درماندگی. ( ناظم الاطباء ). اضطرار. اجبار. ناگزیری. چاره نداشتن. گزیر نداشتن. مجبور بودن. || فقر. استیصال.
- امثال:
از ناچاری بوسه به دم خر زنند؛ به حکم ضرورت تحمل هرگونه خواری می کنند.
ناچاری را چه دیده ای؛ گاه سختی مرد به هر ناخواستی تن دهد. ( امثال و حکم ).

فرهنگ عمید

ناچار بودن، بیچارگی.

فرهنگ فارسی

۱ - بیچارگی لاعلاجی ناگزیری: [ ازناچاری تن باین کارداد. ] ۲ - فقر تهیدستی.

جمله سازی با ناچاری

💡 دل مقیم آستان چشم از قفا غم پیش روی تن روان است از سر کویت به صد ناچاریم

💡 پیش دلبر جان و دل در باز گر تو عاشقی جان نثار عشق جانان کردن از ناچاریست

💡 من و ستایش ایزد که امتیاز بسیست میانه من و این همرهان ناچاری

💡 ز بی قوتی ست در هر خانه شیون ز ناچاری سر شوهر خورد زن

💡 بود بازوت توانا و نکوشیدی کاهلی بیخ تو بر کند، نه ناچاری

سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
تیردان یعنی چه؟
تیردان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز