لغت نامه دهخدا
نامیمون. [ م َ / م ِ مو ] ( ص مرکب ) منحوس. شوم. نحس. منفور. ناپسند. ناپسندیده. مشؤوم. نامبارک: و اهالی روزگار بر سؤتدبیر و فساد عادات و خبث خیال و اعمال...و رسوم نامیمون او وقوف دارند. ( جهانگشای جوینی ).
نامیمون. [ م َ / م ِ مو ] ( ص مرکب ) منحوس. شوم. نحس. منفور. ناپسند. ناپسندیده. مشؤوم. نامبارک: و اهالی روزگار بر سؤتدبیر و فساد عادات و خبث خیال و اعمال...و رسوم نامیمون او وقوف دارند. ( جهانگشای جوینی ).
(مِ یا مَ ) [ فا - ع. ] (ص. ) شوم، نحس.
نامبارک، شوم، نحس.
(صفت ) شوم نحس نامبارک مقابل میمون.
شوم، نحس.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زد به ما پیکان و خون مدعی بر خاک ریخت وین لعب نبود عجب از بخت نامیمون من
💡 تا به سیصد سال با آن اهتمام گشت آن بنیاد نامیمون تمام