لغت نامه دهخدا
ناشکسته. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) نشکسته. شکسته ناشده. درست. سالم. مقابل شکسته. رجوع به شکسته شود.
ناشکسته. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) نشکسته. شکسته ناشده. درست. سالم. مقابل شکسته. رجوع به شکسته شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شیر از کمین برآمد و آمد به کرک گفت ای شاخ ناشکسته بکش پای از میان
💡 در شیشه کاو کاو بسی عرض کرد، لیک در شیشه ناشکسته فغانی نداشتیم
💡 عجایب بین که شیشه ناشکسته هزاران دست و پا خستهست هیهات
💡 طلسم هستی خود ناشکسته چون مردان ترا به روی دل این نه حصار نگشاید
💡 در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
💡 تا که نان نشکست قوت کی دهد ناشکسته خوشهها کی می دهد