نارسائی

لغت نامه دهخدا

نارسائی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) بی عقلی. ( ناظم الاطباء ).
- نارسائی عقل؛ کم عقلی. عدم کفایت و بلوغ عقلی.
|| بی قابلیتی. ناشایستگی.عدم لیاقت. عدم اهلیت. ( ناظم الاطباء ). || رسا نبودن. کوتاهی. نارسا بودن.
- نارسائی فکر؛ کوته فکری.
|| بدخلقی. بی ادبی. گستاخی. ( ناظم الاطباء ). مقابل رسائی. رجوع به رسائی و نارسا شود.

جمله سازی با نارسائی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو هر کجا که کمندیست از بلا و ستم ز نارسائی بختم مراست در گردن

💡 نارسا جان بر لبم از نارسائی‌های اوست یک سر مژگان رساتر کن نگاه نیم‌رس

💡 عمر بگذشت ونبردم ره بدان قد بلند تا بکی ای بخت کوته نارسائی میکنی

💡 در راه خاکساری و افتادگی کلیم چون جاده ام، ندیده کسی نارسائیم

💡 خودی روشن ز نور کبریائی است رسائی های او از نارسائی است

💡 ذیل ظلش را مبادا کوتهی طالع ما نارسائی میکند

لسان الغیب یعنی چه؟
لسان الغیب یعنی چه؟
استیصال یعنی چه؟
استیصال یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز