لغت نامه دهخدا
ناجح. [ ج ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از نجح. رجوع به نجح شود. || کار سهل و آسان. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ). || مرد پیروز. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ). مرد پیروزمند. ( ناظم الاطباء ). || سیر سریع. ( ناظم الاطباء ). الشدید من السیر.( اقرب الموارد ). سیرسخت. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ).
ناجح. [ ج ِ ] ( اِخ ) ابن خادربن ثمودبن ادهم بن سام بن نوح. در تاریخ گزیده ص 29 نام وی ضمن شرح نسبت صالح [ از فرزندان او ] آمده است.