موهومی
مترادفها
خیالی، توهمی، غیرواقعی
متضادها
واقعی، حقیقی، عینی، ملموس
لغت نامه دهخدا
موهومی. [ م َ / مُو ] ( ص نسبی ) هرچیز منسوب به موهوم. ( یادداشت مؤلف ). خرافی. موهوماتی. انیاب اغوالی. نیش غولی. ( یادداشت مؤلف ). || ( اصطلاح ریاضی ) عدد موهومی. ( یادداشت مؤلف ). عدد مفروض. عدد فرضی.
فرهنگ فارسی
هر چیز منسوب به موهوم.
جمله سازی با موهومی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 نشستی تا کند پیدا غبار نقش موهومی حیا نم میکشد از انتظار کلک نقاشم
💡 کاش بر بنیاد موهومی نمیکردم نظر فهم خود بیش از خرابیها خرابم میکند
💡 جلوهٔ عیش و الم یکسر به موهومی گذشت عمر را کیفیت تصویر ماه و سال بود
💡 در عالم حق که خود حقیقت همه اوست عالم بمثل نقطه موهومی نیست
💡 کاش موهومی به فریاد غبار ما رسد رنگها باید پری افشاند عنقا میرود
💡 پر افشانست موهومی ولی چشم تأملکو تلاش ذرهٔ ما هیچ جا روزن نمیبیند
💡 آنچه در آن لحظه در میان مه غلیظ دید، تنها یک تصویر موهومی بود که ذهن او در اثر خستگی شدید و کمبود نور ساخته بود.
💡 بسیاری از فلسفهها معتقدند که دنیای مادی که ما در آن زندگی میکنیم، ممکن است تنها یک نمایش موهومی از یک واقعیت بسیار بزرگتر و عمیقتر باشد.
💡 او تمام زندگی خود را صرف دنبال کردن یک هدف موهومی و غیرقابل دستیابی کرده بود که در نهایت منجر به ناامیدی و تنهایی او شد.