مواج. [ م َوْ وا ] ( ع ص ) دریای موج دار و متلاطم. ( ناظم الاطباء ). خیزابه دار. خیزابدار. پرموج. بسیارخیزابه. موج زن. بسیارموج زن. بسیارموج. شکن گیر. خیزابه گیر. خیزاب گیر. ( یادداشت مؤلف ): در مقدمه لشکر او قرب دویست مربط فیل بود... و بر عقب آن بحری مواج از افواج در پی افواج. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 131 ). چون بحر مواج وسیل ثجاج به بلخ آمد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 294 ).
(مَ وّ ) [ ع. ] (ص. ) موج زننده، متلاطم، دارای موج.
بسیارموج زننده، پرموج.
بسیار موج زننده، پرموج
( صفت ) بسیار موج زننده پر موج: [ دریای مواج ].
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون گوهر مواج کف و گل بودند تیغت ز تحیر سر انگشت گزید
💡 بحر مواج ازل چشمۀ سرشار ابد کاندر آن صبح و و مسا روح قدس غوطه زن است
💡 نشود پنجه تدبیر عنانگیر قضا خار و خس کی ره امواج به ساحل بستند؟
💡 وان خادمک خام پی اخذ مواجب هردم رسد ا ز راه و شفیع آرد قرآن
💡 اینکه امواج نفس نامیدهٔم چون به خود پیچیده گرداب فناست
💡 عین او بحر است و ما امواج او تا نپنداری که او از ما جداست