مهوس

لغت نامه دهخدا

مهوس. [ م ُ هََوْ وَ ] ( ع ص ) دیوانه. ( منتهی الارب ). ابله. خل. || صاحب هوس. به هوس افتاده. مشتاق. سخت شیفته:
ای دیده عالم به جمال تو منور
این روح ملایک به لقای تو مهوس.ناصرخسرو.این چو طوطی بود مهوس و آن
چون خروسی که طبعش احسان است.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 847 ). || پریشان. آشفته:
صورتش بست کز رسیدن او
خاطر من مهوس است، برفت.خاقانی.

فرهنگ معین

(مُ هَ وَّ ) [ ع. ] (اِمف. ) ۱ - به هوس افتاده. ۲ - دیوانه، ابله.

فرهنگ عمید

صاحب هوس.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - خل و ابله کننده. ۲ - کیمیاگر.

ویکی واژه

به هوس افتاده.
دیوانه، ابله.

جمله سازی با مهوس

💡 دل بسته هوس چه زنم لاف عشق تو کار مهوسان نبود مهر مهوشان

💡 صورتش بست کز رسیدن او خاطر من مهوس است برفت

💡 شبی که روی تو ما را چراغ مجلس شد به سوختن دل پروانه‌اش مهوس شد

💡 به توبه شیخ مهوس مرا موسوس شد چو دید ساغر لعلت حریف مجلس شد

💡 عشق وهوس وجود و عدم این چه علت است پیدا بود نهایت حد مهوسی

گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
اتی یعنی چه؟
اتی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز