ملاقی
مترادفها
ملاقاتکننده، دیدارکننده
لغت نامه دهخدا
ملاقی. [ م َ ] ( ع اِ ) ج ِ مَلقاةو مَلقی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). گوشت درون فرج یا رحم شتر. ( از ذیل اقرب الموارد ). و رجوع به ملقاة و ملقی شود. || گوشت درون سر پستان اسب. ( از ذیل اقرب الموارد ). || ملاقی الاجفان؛ آنجا که پلکها به هم رسند. ( از ذیل اقرب الموارد ).
ملاقی. [ م ُ ] ( ع ص ) دیدارکننده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ). آنکه دیدار می کند و آنکه می رسد به دیگری. || مأخوذازتازی، روبارو و دوچار و پیوسته. ( ناظم الاطباء ).
- ملاقی شدن؛ روبارو شدن و دوچار گشتن و پیوسته و متصل شدن. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(مُ ) [ ع. ] (اِفا. ) دیدار کننده، روبرو شونده.
فرهنگ عمید
دیدار کننده، روباروشونده.
فرهنگ فارسی
دیدارکننده، روباروشونده
( اسم ) روبرو شونده دیدارکننده.
جمع ملقاه و ملقی. گوشت درون فرج یا رحم شتر.
جمله سازی با ملاقی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 درو دو موش ملاقی شوند اگر با هم ز همگذشت نیارند از یمین و یسار
💡 چو جان برید دل از من بیاد آن سر کوی به ساکنان بهشت درت ملاقی باد
💡 ابی لابن سلمی انّه غیر خالد ملاقی المنایا ایّ صرف تیمّما
💡 برنگ دایره در حصر جود او هر دم شود ملاقی آغاز انتهای شمار
💡 فیض دم مسیحا ار همنشین جان است جان بخش شد نسیمی کو با گلی ملاقی است
💡 بیا ساقی نیازم هست باقی به جام باده شو با من ملاقی