لغت نامه دهخدا
مفترق. [ م ُ ت َ رِ ] ( ع ص ) پراکنده و جداگردنده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). پراکنده و جداگردیده. ( ناظم الاطباء ):
مفترق شد آفتاب جانها
در درون روزن ابدانها.مولوی.
مفترق. [ م ُ ت َ رِ ] ( ع ص ) پراکنده و جداگردنده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). پراکنده و جداگردیده. ( ناظم الاطباء ):
مفترق شد آفتاب جانها
در درون روزن ابدانها.مولوی.
(مُ تَ رِ ) [ ع. ] ۱ - (اِفا. ) جدا شونده. ۲ - (ص. ) جدا، پراکنده.
۱. جدا شونده.
۲. پراکنده، جدا.
۱ - ( اسم ) جدا شونده. ۲ - ( صفت ) جدا پراکنده.
جدا شونده.
جدا، پراکنده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مکان مفترق او راست فردی از افراد زمان متصل او راست سطری از طومار
💡 عالمی بینی چو بادام دو مغز کفر و دین هم مفترق هم مقترن
💡 اذ تیمته صبابة جمعت له ما کان مفترقاً من الاسباب
💡 بس ستارهٔ سعد از تو محترق بس سپاه و جمع از تو مفترق
💡 همچو خاک مفترق در رهگذر یک سبوشان کرد دست کوزهگر
💡 چونک حق رش علیهم نوره مفترق هرگز نگردد نور او