مغیب. [ م َ ] ( ع مص ) غایب شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادرزوزنی ). ناپدید شدن. غَیب. غَیبة. غِیاب. غَیبوبة. غُیوب. غُیوبة. مَغاب. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). دور شدن و جدا گردیدن از کسی. ( از اقرب الموارد ): من و دوستی چو بادام در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد. ( گلستان ). || فروشدن آفتاب. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). و رجوع به غیب و غیاب شود. || ( اِ ) جای آفتاب فروشدن. ( دهار ). مغرب. ( مهذب الاسماء ). آنجا که خورشید یا ستاره فروشود. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- مغیب اعتدال؛ عبارت است از نقطه مغرب. ( کشاف اصطلاحات الفنون ).
مغیب. [ م ُ / م ُغ ْ ی ِ ] ( ع ص ) مغیبة. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به مغیبة شود.
مغیب. [ م ُ غ َی ْ ی َ ] ( ع ص ) نهان و ناپدید. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). و رجوع به تغییب شود.
(مَ ) [ ع. ] ۱ - (مص ل. ) پنهان شدن، مخفی گشتن. ۲ - دور شدن. ۳ - (اِمص. ) اختفاء. ۴ - دوری، غیبت.
پنهان شدن، ناپدید شدن، دور شدن.
پنهان شده، ناپدید شده، ناپدید.
پنهان شده، ناپدیدشده، ناپدید
( صفت ) زنی که شوهرش غایب باشد.
مغیبه
پنهان شدن، مخفی گشتن.
دور شدن.
اختفاء.
دوری، غیبت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کردگار اندر فراز عرش و پیغمبر به خلد مرتضی اندر لب تسنیم و قائم در مغیب
💡 یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتفاق مغیب افتاد.
💡 مشتری در آسمان جبریل در عرش برین مصطفی در جنت الفردوس و قائم در مغیب
💡 تو چو آفتاب طلعت نشنیدم و ندیدم که مباد، هرگز از مطلع دلبری مغیبت
💡 «وَ أَغْطَشَ لَیْلَها» ای اظلم لیلها، و الغطش: الظّلمة، و الاغطش: الّذی لا یبصر «وَ أَخْرَجَ ضُحاها» ای نهارها وضؤها باخراج الشّمس عن مغیبها و اضافهما الی السّماء لانّ الظّلمة و النّور کلاهما ینزل من السّماء.
💡 و قال: «اذا طلب احدکم حاجة فلیطلبها قبل مغیب الشّمس یوم الجمعة».