لغت نامه دهخدا
مصبوغ. [ م َ ] ( ع ص ) رنگ کرده شده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). جامه رنگ کرده. ( مهذب الاسماء ). رنگ کرده. رزیده. مصبغ. صبیغ. ( یادداشت مؤلف ).
مصبوغ. [ م َ ] ( ع ص ) رنگ کرده شده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). جامه رنگ کرده. ( مهذب الاسماء ). رنگ کرده. رزیده. مصبغ. صبیغ. ( یادداشت مؤلف ).
(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) رنگ کرده شده.
رنگ کرده شده.
( اسم ) رنگ کرده شده
رنگ کرده شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ کَالْعِهْنِ الصّوف المصبوغ و الْمَنْفُوشِ المندوف، و اختصاص کَالْعِهْنِ لمعنیین، احدهما ان یکون لالوان الجبال کقوله: «وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابِیبُ سُودٌ». و الآخر لما یرید اللَّه تعالی فی افنائها یعیدها بعد الصّلابة رخوة. کقوله: وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا و کقوله: وَ کانَتِ الْجِبالُ کَثِیباً مَهِیلًا.