مساحی

لغت نامه دهخدا

مساحی. [ م َ ] ( ع اِ ) مساح. ج ِ مِسحاة. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به مِسحاة شود.
مساحی. [ م َس ْ سا ] ( حامص ) علم مسّاح. اندازه گیری. پیمایش زمین:
فلک چون آتش دهقان سنان کین کشد بر من
که بر ملک مسیحم هست مسّاحی و دهقانی.خاقانی.- عیار مساحی؛ از اقسام عیار است. رجوع به عیار در ردیف خود شود.
- عیار مقابل مساحی؛از اقسام عیار است. رجوع به عیار در ردیف خود شود.

فرهنگ عمید

۱. مساحت کردن، اندازه گیری زمین.
۲. نقشه برداری.

فرهنگ فارسی

مساحت کردن.

ویکی واژه

نبست داده شده به مساح.
(ساختمان‌سازی): نقشه‌برداری، نقشه‌کشی ساختمان یا زمین.
نام خانوادگی

جمله سازی با مساحی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خنجر مردان ز غیرت کوس تمساحی زند پیکر گردان ز موج زخم دریایی کند

💡 من در افتادم و از من بستد عشق مرا غرقه ای را چه محل در دهن تمساحی

💡 دور افق ارجای او عرض فلک پهنای او گم گشته در صحرای او مساحی وهم و گمان

💡 صحن درگاه جلالت فلک از مساحی به خط نامتناهی نتواند پیمود

💡 فهم در کنه تو دخلی نکند گر به مثل مور مساحی افلاک کند در چه تار

ددمنشانه یعنی چه؟
ددمنشانه یعنی چه؟
لحظه یعنی چه؟
لحظه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز