مرغش
مترادفها
پرندهاش، مرغش
لغت نامه دهخدا
مرغش. [ م ُ غ ِ / م ُ رَغ ْ غ ِ ] ( ع ص ) مرغس. به ناز و نعمت پرورنده خود را. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
مرغش. [ م َ غ َ ] ( اِ ) مرقشیشا، که نوعی سنگ است. رجوع به مرقشیشا شود.
مرغش. [ م َ غ َ ] ( اِخ ) شهری است به شام.
مرغش. [ م َ غ َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان تبادگان بخش حومه شهرستان مشهد. واقع در 12هزارگزی جنوب شرقی مشهد و 13 هزارگزی جنوب کشف رود. آب آن از رودخانه و راه آن مالرو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
فرهنگ فارسی
( اسم ) مرقشیشا.
جمله سازی با مرغش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گربه میبیند بگرد خود قطار مرغش آیس گشته بودست از مطار
💡 ماهی و مرغش در آبگیر شناور چون دل عاشق بروز وعده جانان
💡 شتابنده مرغ آن چنان بر پرید که تا آشیان هیچ مرغش ندید
💡 یکی پنجه بگشاد بر شاخ بید که مرغش در آمد چو ماهی بشست
💡 بگوشم از همه مرغش رسد نوای رحیل چه شد بجنت رحل اقامت افگندم
💡 یکی آنکه تا دوست سازند رام چو مرغش فشاندند دانه بدام