مردگی

لغت نامه دهخدا

مردگی. [ م ُ دَ / دِ ] ( حامص ) مرده بودن. ممات. مقابل زندگی به معنی حیات: رحمت ایزد بر او باد در مردگی و زندگی. ( تاریخ بیهقی ص 309 ).
مردگی کفر و زندگی دین است
هر چه گفتند مغز آن این است.سنائی.ای حیات عاشقان در مردگی
در نیابی جز که در دل بردگی.مولوی.

فرهنگ فارسی

مرده بودن مقابل زندگی: رحمت ایزدی بر او باد در مردگی و زندگی...

فرهنگستان زبان و ادب

[مهندسی بسپار علوم و فنّاورى رنگ] ← مرده بودن

جمله سازی با مردگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 باین لیمی و دل مردگی مه دعویت ز عفت زکریا و عصمت یحیی است

💡 به نور دل چنان کن زنده جانم که بعد از مردگی هم زنده مانم

💡 زاهد امروز ار بدیدی چشم پرآشوب دوست کی در آن پژمردگی وعدهٔ فرداستی

💡 گر نداری شور و افغان بر خود، از دل‌مردگی‌ست چون ترا دل زنده می‌گردد، قیامت می‌شود

💡 سور گرفتن به سوک، نوش مکیدن ز نیش زندگی از مردگی، شهد ز سم داشتن

💡 عجبتر آنکه زنت را بمردگی چون تو همین معامله رفتست خود همینت سزاست

گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز