مرتاح
مترادفها
آسوده، راحت، آرام، خرسند
متضادها
ناراحت، پریشان، مضطرب
لغت نامه دهخدا
مرتاح. [ م ُ ] ( ع ص، اِ ) اسب پنجم در مسابقت. ( مهذب الاسماء ). اسب پنجم از اسبان رهان. ( منتهی الارب ). اسبی که در مسابقه پنجم شود. ( از متن اللعة ). اسب پنجمین در مسابقه. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || صاحب راحت و نشاط. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ):
تنت چو طبعت صافی و طبع چون تن راست
دلت ز جانت مسرور و جان ز دل مرتاح.مسعودسعد.
فرهنگ معین
(مُ ) [ ع. ] (ص. ) بانشاط، شادان، مسرور.
فرهنگ فارسی
اسب پنجم در مسابقت
فرهنگ اسم ها
اسم: مرتاح (پسر) (عربی) (تلفظ: mortah) (فارسی: مرتاح) (انگلیسی: mortah)
معنی: خشنودی، شادی
ویکی واژه
بانشاط، شادان، مسرور.
جمله سازی با مرتاح
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وطف العارف مرتاحاً علی لوح ما عاینه موج الشهود
💡 تنت چو طبعت صافی و طبع چون تن راست دلت ز جانت مسرور و جان ز دل مرتاح
💡 اگر سابق نیم هستم مصلی در این میدان نه مرتاح و مؤمل
💡 اندر عمل خیر تنی بادت کوشان واندر امل خلق دلی بادت مرتاح
💡 پس از اتمام تمام مراحل پیچیده و دشوار پروژه، مدیر شرکت احساس مرتاح بودن از موفقیت تیم خود داشت و بسیار خوشحال بود.
💡 او پس از شنیدن خبر سلامتی کامل پدرش، احساس مرتاح بودن کرد و توانست با آرامش بیشتری به کارهای روزمره خود بپردازد.
💡 در میان شلوغی و هیاهوی شهر، پیدا کردن گوشهای دنج برای رسیدن به حالت مرتاح بودن و آرامش روحی بسیار دشوار است.