مداس
لغت نامه دهخدا
مداس. [ م َ ] ( ع اِ ) پایتابه و مانند آن. ( منتهی الارب ). پای افزار. ( مهذب الاسماء ). حذاء. کفش که به پای کنند. ( از متن اللغة ) ( از اقرب الموارد ). نوعی از پاپوش روستائی. ( ناظم الاطباء ). ج، اَمدِسَة. || خرمن گاه. ( مهذب الاسماء ). مداسة. ( ناظم الاطباء ). رجوع به مداسة شود.
فرهنگ فارسی
پایتابه و مانند آن
ویکی واژه
مدس، مداس، مداسی نام کشور پادشاهی ماد به زبان یونانی باستان. مده و پرسه در تألیفات هلانیک منشاء قوم ماد و پارس است.
جمله سازی با مداس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عشق حیران درجمال احمداست عقل مجنون از جلال احمد است
💡 سید اشرفالدین حسینی مشهور به نسیم شمال از مشهورترین شاعران احمداسرا بود.
💡 چنان دان که هوشت بسر آمداست و یا اسب بختت بسر آمده است
💡 نک دو سال است که این کهنه مداس حاصل عمر مرا گشته چو داس
💡 محمداسماعیلخان در سال ۱۳۲۷ خورشیدی در روستای نصرآباد از توابع شیندند/سبزوار هرات، در غرب افغانستان زاده شد.