قمچی

لغت نامه دهخدا

قمچی. [ ق َ ] ( ترکی، اِ ) شلاغ. سوط. تازیانه. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ):
قمچی نیاز بند و جفا را بهانه کن
با عاشقان سخن بسر تازیانه کن.سیفی ( از آنندراج ).و پوست بیرونی جوز هندی که آن را نارگیس گویند در حوض آب اندازند تا تمام نرم شود و آن را می کوبند و با آن لیف به هم آمیخته جهت لنگر کشتی و قمچی و انواع ریسمان ها تابند. ( فلاحت نامه غازانی ).

فرهنگ معین

(قَ مْ ) [ تر. ] (اِ. ) تازیانه، شلاق.

فرهنگ عمید

تازیانه، شلاق.

فرهنگ فارسی

تازیانه، شلاق
( اسم ) تازیانه شلاق: قمچی بناز بند و جفا را بهانه کن با عاشقان سخن بسر تازیانه کن.

جمله سازی با قمچی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بالا سُورسُون و میونْ تنه قمچیه چون تو غم‌گذار (غم‌گسار) دارمه، منه غم چیه؟

💡 یار دارمه یکی میون ونه قمچیه هر کی اُونطور یارْ دارنهْ، ونهْ غَمْ چیه؟

💡 نفس هوس انگیز، ادب کن به ریاضت این اسب هرون رام کن از قمچی و مهمیز

خونکار یعنی چه؟
خونکار یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز