قعب

لغت نامه دهخدا

قعب. [ ق َ ] ( ع اِ ) قدح چوبین. ( دهار ). کاسه مغاک بزرگ درشت یا مایل به کوچکی، یا کاسه ای که یک کس را سیر کند. ( منتهی الارب ). القدح الضخم الغلیظ الجافی، و قیل الی الصغر، و قیل یروی الرجل. ( اقرب الموارد ). ج، اَقْعُب، قِعاب، قِعَبة. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || تک سخن و غور آن. ( منتهی الارب ): قعب الکلام؛ غوره. ( اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(قَ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - قدح بزرگ. ۲ - کاسه ای که یک نفر را سیر کند.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - کاسه مغاک بزرگ قدح بزرگ ۲ - کاسه ای که یک کس را سیر کند.

ویکی واژه

قدح بزرگ.
کاسه‌ای که یک نفر را سیر کند.

جمله سازی با قعب

💡 تَلکَ المَکَارِمُ لَاَقعبَانِ مِن لَبَنٍ شِیبَاً بِمَاءِ فَعَادَا بَعدُ اَبوَالَا

💡 و این مثل بدان آوردم تا شما همچون درودگر فریفته نشوید و معاینه خویش را بزرق و شعوذه و زور و قعبره او فرو نگذارید.

💡 شمع‌عا بساط طرب است آنکه درتن دشت قعب سر به هوا پای به دامان توکل شکند

گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز