در برخی منابع قدیمی مانند دهخدا و ناظم الاطباء، «قش» به معنای شبیه، مانند، نظیر و همچنین یار و رفیق به کار رفته است. این معنا بیشتر در متون ادبی و مکاتبات قدیمی دیده میشود و نشاندهنده شباهت یا همراهی میان افراد یا اشیاء است.
در منابع دیگر، به ویژه فرهنگهای لغت عربی فارسی مانند منتهیالارب و اقرب الموارد، «قش» به مفهوم خوردن از اینجا و آنجا و برداشتن هرچه در دسترس است آمده است. این کاربرد بیشتر به معنای جمعآوری، فراهم آوردن یا حتی سود بردن از چیزی با دست و به تدریج است. همچنین در برخی متون، «قش» به اعمالی مانند دوشیدن ناقه یا خراشیدن و جمع کردن چیزها اشاره دارد، که نشاندهنده جنبه عملی و روزمره واژه است.
علاوه بر این معانی، در زبان محاورهای و منابع ویکیواژه، «قش» گاهی به فصل زمستان یا بخشی از پا (از نوک انگشتان تا زانو) اشاره دارد. بدین ترتیب، این کلمه واژهای چندمعنایی است که هم در ادبیات، هم در امور روزمره و هم در اصطلاحات محلی و جسمی کاربرد دارد و نشاندهنده انعطاف و غنای زبان فارسی در بهکارگیری واژهها است.
قش. [ ق َ ] ( ص، اِ ) شبیه و مانند و نظیر. || یار و رفیق. ( ناظم الاطباء ) ( استینگاس ).
قش. [ ق َش ش ] ( ع اِ ) صقیع است. ( فهرست مخزن الادویه ). || خرمابن هیچکاره، چون دقل و جز آن. ( منتهی الارب ). ردی تمر، چون دَقَل، و این لغت عمانی است. ( اقرب الموارد ). || دلو بزرگ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || ( ص ) ضخیم. ( اقرب الموارد ). || ( اِ ) آنچه از منازل و جز آن روبند. ( ذیل اقرب الموارد ).
قش. [ ق َش ش ] ( ع مص ) خوردن از اینجا و آنجا و پیچیدن هرچه یافتن و برگرفتن از خوان به آنچه بر آن قادر شدن. گویند: قش الرجل قشاً؛ اکل من هنا و هنا و لف ما قدر علیه مما علی الخوان. ( از اقرب الموارد ). || فراهم آوردن. ( منتهی الارب ). جمع کردن. ( اقرب الموارد ). || بشتاب دوشیدن ناقه را. || به دست خراشیدن و سودن چیزی را چندانکه فروریخته گردد. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ): قش الشی ٔ؛ حکه بیده حتی ینحت. ( اقرب الموارد ). رجوع به قُشوش شود.
خوردن از اینجا آنجا و پیچیدن هر چه یافتن و برگرفتن از خوان بانچه بر آن قادر شدن.
فصل زمستان.
پا، از نوک انگشتان پا تا زانوی پا.