قال

کلمه‌ی «قال» در فارسی به معنای گفتار، سخن یا چیزی است که گفته شده است. این واژه ریشه‌ای عربی دارد و در متون ادبی و دینی به‌وفور دیده می‌شود. «قال» معمولاً برای نقل قول مستقیم یا بیان گفته‌ای از کسی به کار می‌رود. در قرآن کریم، این واژه برای بیان سخن پیامبران یا خداوند استفاده شده است. مثلاً در عبارتی مانند «قال موسی» به معنای «موسی گفت» است. در ادبیات فارسی و عربی، این واژه نقش مهمی در روایت داستان‌ها و نقل اخبار دارد. این کلمه بار معنایی رسمی و ادبی دارد و معمولاً در نوشتار و متون فاخر دیده می‌شود. «قال» با واژه‌هایی مثل گفت، بیان کرد و اظهار نمود هم‌معنی است. استفاده از آن باعث روشن‌تر شدن مرجع گفتار و بیان دقیق سخن می‌شود. در مکالمات روزمره کمتر به کار می‌رود و بیشتر در متون نوشتاری و علمی کاربرد دارد.

لغت نامه دهخدا

قال. ( ع اِ ) گفتار. گفت. سخن. هر لفظ که از زبان درآید تمام باشد یا ناقص. قول. یا آنکه قول در خیر گویند و قال یا قیل یا قاله در شر. ( ناظم الاطباء ). || علم قال نزد متصوفه مباحثات علوم ظاهری خاصه فقه و حدیث. مجلس قال؛ مجلس مباحثات مقابل مجلس حال و آن سماع و رقص صوفیان است:
مرد را ره ز حال برخیزد
حال باید که قال برخیزد
از سخنگوی حال پرس نه قال
از زره گر زره طلب نه جوال.سنائی.چند گوئی ز حال غیر که قال
قال بی حال عار باشد وشین.سنائی.مرد دانا آن بود کو را بود با عقل قال
صبح روشن زان بودکو را بود با روز راز.سنائی.و شیخ را از علم قال روی سوی حال آورد. ( اسرارالتوحید ص 32 ).
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را.مولوی.تو چه دانی تا ننوشی قالشان
زانکه پنهان است بر تو حالشان.مولوی.حال نه قال است که گفتن توان.خواجو.- در قال بودن؛ کنایه از غافل بودن: مور گفت تو شب و روز در قال بودی و من در حال. ( مجالس سعدی ).
- قال کاری را کندن؛ آن را به انجام رسانیدن. کلکش را کندن.
|| ( ص ) قائل. ( ناظم الاطباء ). گوینده. ( منتهی الارب ).
قال. ( ع اِ ) چوبکی است که کودکان با آن بازی میکنند. چوب که بر قله زنند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || قله و بالای هر چیز. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || آغاز و ابتداء.( منتهی الارب ). || کوره قال دریچه و بوته زرگری است. از برای مصفا کردن استعمال میشود. ( کتاب ایوب 28:1 ) ( قاموس کتاب مقدس ). دستگاه سباکی: عمله دستگاه مزبور طلای مغشوش را به خالص و نقره کم عیار را به قال گذاشته خالص مینمایند. ( تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص 21 ). و علامت نقره کامل عیار آن است که از سطح قرص نقره بعد از برآمدن از کوره قال شاخچه ها بشکل حباب سر میزند. ( تذکرةالملوک ص 22 ).
در آن زمان عزیزتر آید که ناقدی
بگذاردش به بوته وبگدازدش به قال.قاآنی.- از قال بیرون آمدن؛ از بوته بیرون آمدن.
قال. ( اِخ ) قریه ای در 583هزارگزی طهران میان خلج نو و داشاتان و آنجا ایستگاه راه آهن است.

فرهنگ معین

[ ع. ] (اِ. ) ۱ - گفتار، سخن. ۲ - (مص ل. ) گفتن.، ~قول هیاهو، قال و قیل.، ~ و قیل هیاهو، سرو صدا.، ~مقال گفتگو، همهمه.، ~ چیزی را کندن کنایه از: تمام کردن، به پایان رساندن.، ~گذاشتن بیهوده منتظر گذاشتن.

فرهنگ عمید

۱. گفتگو، گفتار.
۲. سروصدا و هیاهو.
* قال وقیل: گفتگوی مردم، گفتگوی درهم وبرهم: از قال وقیل مدرسه حالی دلم گرفت / یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم (حافظ: ۷۰۲ ).
* قال ومقال: ‹قال مقال› گفتگو، هیاهو.

فرهنگ فارسی

۱ - ( مصدر ) گفتن ۲ - ( اسم ) گفتار ۳ - ( اسم ) سخن: مرد دانا آن بود کورا بود باعقل قال صبح روشن زان بود کورا بود با روز راز. ( سنائی ) یا قال و قول. هیاهو قال و قیل. یا قال و قیل. گفتگو هیاهو سر و صدا: از قال و قیل مدرسه حالی دلم گرفت یک چندین خدمت معشوق و می کنیم. ( حافظ ) ۴ - با علم قال مباحثات علوم ظاهری خاصه فقه و حدیث مقابل فقه و حدیث مقابل حال: مرد را ره ز حال بر خیزد حال باید که قال برخیزد از سخنگوی حال پرس نه قال از زره گر زره طلب نه جوال. یا قال چیزی را کندن. آن را تمام کردن بپایان رسانیدن.
قریه در هزار گزی طهران میان خلیج نووداشاتان و آنجا ایستگاه راه آهن است.

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی قَالَ: گفت
معنی قَرِینُهُ: همراهش (در عبارت " قَالَ قَرِینُهُ هَـٰذَا مَا لَدَیَّ عَتِیدٌ "منظور فرشته همراهش می باشدو در عبارت"قَالَ قَرِینُهُ رَبَّنَا مَا أَطْغَیْتُهُ وَلَکِن کَانَ فِی ضَلَالٍ بَعِیدٍ " منظور شیطان است)
معنی نَبَّأْتُکُمَا: شما دو نفر را آگاه می کنم - شما دونفر را با خبر می کنم(در عبارت "قَالَ لَا یَأْتِیکُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُکُمَا بِتَأْوِیلِهِ "چون به یک امر حتمی اشاره می کند از صیغه ی ماضی استفاده کرده است)
معنی یُصْبِحُنَّ: قطعاً به شکل...در آیند-قطعاً به حالتِ...در آید (عبارت "قَالَ عَمَّا قَلِیلٍ لَیُصْبِحُنَّ نَادِمِینَ " یعنی:خدا فرمود: همانا پس از اندک زمانی پشیمان میشوند)
معنی مُّطَّلِعُونَ: با اطلاعان - با خبران (از اطلاع به معنای مشرف بودن انسان بر چیزی است. و معنای عبارت "قَالَ هَلْ أَنتُم مُّطَّلِعُونَ "این است که: آیا شما به جهنم اشراف دارید و اهل جهنم را میبینید (و میتوانید آن رفیق مرا در جهنم پیدا کنید و ببینید چه حالی دارد ؟))...
معنی یَتِیهُونَ: سرگردان هستند (عبارت "قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی ﭐلْأَرْضِ ": "[خدا] فرمود: این سرزمین مقدس [به کیفر نافرمانی] تا چهل سال بر آنان حرام شد، همواره در طول این مدت در زمینِ [سینا] سرگردان خواهند بود"، به...
معنی لَا: نه ( اگر در ترکیب با افعال به کار رود چنانچه در آخر فعل تغییر ایجاد کند ( جزم دهنده باشد) معنای نهی به اصل فعل اضافه می کند مثلاً "رَبِّ فَلَا تَجْعَلْنِی فِی ﭐلْقَوْمِ ﭐلظَّالِمِینَ " که یعنی "پروردگارم مرا در میان قوم ظالم قرار نده"که در اینجا آخر...
ریشه کلمه:
قول (۱۷۲۲ بار)

ویکی واژه

گفتار، سخن.
گفتن.؛ ~قول هیاهو، قال و قیل.؛ ~ و قیل هیاهو، سرو صدا.؛ ~مقال گفتگو، همهمه.؛ ~ چیزی را کندن کنایه از: تمام کردن، به پایان رساندن.؛ ~گذاشتن بیهوده منتظر گذاشتن.

الزبانیه یعنی چه؟
الزبانیه یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز