فیوض

لغت نامه دهخدا

فیوض. [ ف َ / فیو / ف ُ] ( ع مص ) بسیار شدن آب چندانک روان گردد. || لبالب رفتن رود. || آشکار کردن راز. ( منتهی الارب ). رجوع به فیض شود. || مردن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || برآمدن جان کسی. || فاش گردیدن خبر. ( منتهی الارب ). || بسیار شدن چیزی. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || روان شدن اشک. ( منتهی الارب ).
فیوض. [ ف ُ ] ( ع اِ ) ج ِ فیض. ( اقرب الموارد ). و رجوع به فیوضات شود.
فیوض. [ ف َ ] ( ع اِ ) ارض ذات فیوض؛ زمینی که در آن آبهای بسیار و روان باشد. ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

(فُ ) [ ع. ] (اِ. ) جِ فیض.

فرهنگ فارسی

جمع فیض
( اسم ) جمع فیض (جمع فیوض فیوضات آید )
ارض ذات فیوض: زمینی که در آن آبهای بسیار و روان باشد.

جمله سازی با فیوض

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فروغ آن به فیوض کرم گرانمایه اصول آن به صفات قدم قوی پیوند

💡 شیر باران فیوضات الهی، شب و روز بر سر کشته ات، از ابر کرم نازل باد

💡 و رُبَّ صدیقٍ لامَنی فی وِدادهِ أَلم یَرَهُ یوماً فیوضح لی عذری

💡 ز بحری کز فیوضت گشت ریزان ز عین مکرمت بر این عزیزان

💡 رسد بر هر یک از افراد عالم فیوض از این صفات و ظل اقدم

💡 محضر نبود فیوضات وجودت در جهان تا چه بخشد در قیامت جود جانبخشای تو

اسکل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز