لغت نامه دهخدا
فروگیر. [ ف ُ ] ( نف مرکب ) مرخم فروگیرنده. احاطه کننده. محاصره کننده. رجوع به فروگرفتن شود.
فروگیر. [ ف ُ ] ( نف مرکب ) مرخم فروگیرنده. احاطه کننده. محاصره کننده. رجوع به فروگرفتن شود.
مرخم فرو گیرنده. احاطه کننده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دمه دم فروگیر چون چشم گرگ شده کار گرگینه دوزان بزرگ
💡 گرز موی خامه شنگرفی جهد بر صفحه، زان نکتهای شیرین فروگیر و دهانش را بکش
💡 به اول چکد قطره قطر از سحاب به آخر جهانی فروگیرد آب
💡 آن بچهٔ نوزاده فروگیر که مادرش شش ماه فرو خفته درآغوش مه و هور
💡 بسا نحیف نهالا که گر نپیراییش فضای باغ فروگیرد از فروع و فنن
💡 هین رخت فروگیر و بخوابان شتران را آخر بگشا چشم که در دست رضایی