لغت نامه دهخدا
فرمانی. [ ف َ] ( ص نسبی ) به فرمان. مطیع. فرمان بردار:
گر بدو بنگری امروز یکی لحظت
طاعتی گردد و بیچاره و فرمانی.ناصرخسرو.
فرمانی. [ ف َ] ( ص نسبی ) به فرمان. مطیع. فرمان بردار:
گر بدو بنگری امروز یکی لحظت
طاعتی گردد و بیچاره و فرمانی.ناصرخسرو.
( ~. ) (ص. ) فرمانبر، مطیع.
به فرمان. مطیع
فرمانبر، مطی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه داد از دین آن آگه نه دین را داد این در خور چه منبر یا چه اورنگی چه فتوی یا چه فرمانی
💡 حسین ار بنده فرمان شوی سلطان عشقش را سلاطین جهان الحق کنندت بنده فرمانی
💡 فِیها یُفْرَقُ درین شب حکم کنند و بر جای خویش بنهند، کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ (۴) هر فرمانی نیکو و کاری راست.
💡 من که باشم تا به خون من بیالایی تو دست این به دست من برآید گر تو فرمانی دهی
💡 مژده ای دل که ز دیوان محبت امروز از پی قتل تو صادر شده فرمانی چند
💡 در حق خود هم ز حق تشریف او چون میرسد هر زمان از حضرت سلطانت فرمانی دگر