فراویز

مترادف‌ها

آویزان، معلق

متضادها

پایین، قرار گرفته

لغت نامه دهخدا

فراویز. [ ف َ] ( اِ ) سجاف جامه و غیر آن. ( برهان ). به حذف الف نیز آمده است. ( آنندراج ). وژنگ. لبه. حاشیه. سجاف. ( یادداشت مؤلف ). پروز. فرویز. ( حاشیه برهان چ معین ): جمعی آمدند از عراق و شیخ ما را فرجیی آوردند سخت خوب و صوفیانه به فراویز. ( اسرارالتوحید ).
این فراویزی و آن بازافکنی خواهد ز من
من ز جیب آسمان یک شانه دان آورده ام.خاقانی.

فرهنگ معین

(فَ ) (اِ. ) فرویز، پروز، سجاف، سجاف لباس.

فرهنگ عمید

= پراویز

ویکی واژه

فرویز، پروز؛ سجاف، سجاف لباس.

جمله سازی با فراویز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 وز فراویز نظامی شد مسلم کان جناب تا چه حد بودست با آداب تحقیق آشنا

💡 بصوف آستر که زوالا بود گهی او فراویز کمخا بود

💡 ایقدک نیست فراویز خشیشی حد تو عرض خود میبری و زحمت ما میداری

💡 بر شرب فراویزکه راندند خوش افتاد چون دست من ودامن طاوس خرامی

💡 آستر والا فراویزش خشیشی دگمه در تیر گرزو چاک پس دارد بر و واقف شوید

💡 ای خضر راستین گوهر دریاست این از تو در این آستین همچو فراویز من

💡 با غروب خورشید، پرتوهای ملایم و فراویز نور بر روی سطح دریا می‌تابید و صحنه‌ای بسیار شاعرانه و آرام‌بخش خلق می‌کرد.

💡 در آن منظره کوهستانی، ابرها به صورت فراویز و سنگین از میان قله‌ها عبور می‌کردند و فضای مه آلود و مرموزی ایجاد کرده بودند.

💡 صدای فراویز و آرام موسیقی در پس‌زمینه اتاق، به مهمانان کمک می‌کرد تا در محیطی آرام و بدون استرس با هم گفتگو کنند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران