فجا

لغت نامه دهخدا

فجا. [ ف َ / ف ِ ] ( اِ ) بقیه انگور و خرما که بر درخت مانده باشد. ( برهان ).
فجا. [ ف ِ ] ( ع مص ) فجاء. رجوع به فجاء شود. || ( ص ) ناگهان:
بادت بقای عمر به شادی هزار عید
عید عدو و عید ز جان دادن فجا.سوزنی.آنچنانش تنگ آورد آن قضا
که منافق را کند مرگ فجا.مولوی.رجوع به فجاءو فجاءة شود.

فرهنگ معین

(فِ ) [ ع. فجاء ] ۱ - (مص م. ) غافلگیر کردن و گرفتن. ۲ - (ص. ) ناگهانی.

فرهنگ فارسی

۱ - ( مصدر ) بناگاه در آمدن بر کسی و گرفتن او را ۲ - ( صفت ) ناگهانی: مرگ فجائ سکته ریوی.
گشاده سینه گردیدن کمان از زه یا کلان شکم شدن ناقه.

ویکی واژه

فجاء
غافلگیر کردن و گرفتن.
ناگهانی.

جمله سازی با فجا

💡 تیغ وی اندر وغا هست یکی اژدها خفته مرگ فجا در بن دندان او

💡 گروهی ز کُفّار از رحم عاری نهاده به فجار شمشیر برّان

💡 آفتاب سخا حمیدالدین دور از مجلس تو مرگ فجا