فتنه جو
مترادفها
فتنه گر، آشوبطلب، شورشی
متضادها
صلحطلب، آرامیخواه
لغت نامه دهخدا
فتنه جو. [ ف ِ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) فتنه جوی. آنکه در پی برپا کردن آشوب باشد و فتنه را خوش دارد. فتنه انگیز. رجوع به فتنه شود. || سپاهی. جنگجو:
آمد از دهگان سبکپایی که: یکجا آمدند
از سوار و از پیاده، فتنه جویی ده هزار.مسعودسعد.رجوع به فتنه و فتنه جوی شود.
فرهنگ عمید
۱. آشوب طلب.
۲. [مجاز] زیبا و دل فریب.
۳. [قدیمی، مجاز] جنگ جو، سپاهی، لشکری: آمد از دهگان سبک پایی که یک جا آمدند / از سوار و از پیاده فتنه جویی ده هزار (مسعود سعد: ۱۶۲ ).
جمله سازی با فتنه جو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به جای گرد قیامت ز خاک برخیزد به این روش اگر آن فتنه جو سوار شود
💡 نی نی از فتنه جوئی و شر و شور وز هوس های شغل دیوانی
💡 داد داد از چشم مست فتنه جو کو چرا پیوسته در کین منست
💡 شما را ازین فتنه جویی چه سود؟ جز این کز سر خود برآرید دود
💡 به نامیزد بتی خوش خوکه او راست امان بختی به جای فتنه جویی
💡 دو چشمان گفت ابرو فتنه جویی همیشه کج نشین راز گویی