غمخواری

لغت نامه دهخدا

غمخواری. [ غ َ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) دوستی حقیقی و شفقت و شرکت در غم و اندوه. ( ناظم الاطباء ). غمخوار بودن. غمخوارگی. تیمارداری. تیمار. دلسوزی و مهربانی. غمگساری. اهتمام:
دلا یاری مجوی ازیار بدعهد
کز آن خونخواره غمخواری نیاید.خاقانی.ببین تا چند بار اینجا فتادم
به غمخواری و خواری دل نهادم.نظامی.به غمخواری یکدگر غم خوریم
بشادی همان یار یکدیگریم.نظامی.که وقت یاری آمد یاریی کن
درین خون خوردنم غمخواریی کن.نظامی.پیش از اینَت ْ بیش از این غمخواری عشاق بود
مهرورزی توبا ما شهره آفاق بود.حافظ.رتبت دانش حافظ بفلک برشده بود
کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم.حافظ.شد لشکر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند.حافظ.

فرهنگ فارسی

حالت و کیفیت غمخوار غمخوارگی.

جمله سازی با غمخواری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به غیر از چشم خونباری ندارم غم بسیار و غمخواری ندارم

💡 بسی غم دارم و یاری ندارم دلم خون گشت و غمخواری ندارم

💡 دل تو از کجا و غم ز کجا؟ تو چه دانی که چیست غمخواری؟

💡 غمت چون کوه و مسکین تن چو کاهست ولی مشکل که غمخواری ندارم

💡 مسلکش دزدی ز هر ره شد، کنون: للعجب بهر وطن غمخواری است

💡 یار با هر ناقصی شاد است و بس من بغمخواری چو کامل مانده ام

شط العرب یعنی چه؟
شط العرب یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز