واژه «غمام» در اصل یک واژه عربی است که به معنای ابر و بهویژه ابر سفید یا پوشاننده آسمان به کار میرود و در متون کهن فارسی و عربی بسیار رایج بوده است. این واژه جمع «غمـامة» نیز دانسته شده و به تودههایی از ابر گفته میشود که آسمان را میپوشانند و جلوهای گسترده و یکدست از ابر ایجاد میکنند. در کاربرد قرآنی نیز این واژه به معنای ابر آمده است، چنانکه در آیهای از قرآن از فرستادن «غمام» برای بنیاسرائیل یاد شده که نشاندهنده سایهافکنی و پوشش آسمانی است. در ادبیات فارسی، شاعران از این واژه برای توصیف ابر، باران و حالات شاعرانه طبیعت بهره بردهاند و آن را نمادی از بخشش، رحمت و گاهی اندوه دانستهاند. علاوه بر معنای اصلی، در برخی منابع لغوی، «غمام» به مفاهیم دیگری نیز گسترش یافته و به اسفنج دریایی یا موادی که قابلیت جذب آب دارند نیز اطلاق شده است. همچنین در اصطلاحات علمی قدیم، به رسوب یا لایهای که بر سطح مایعات تشکیل میشود نیز غمام گفته شده است. در کاربرد پزشکی سنتی، گاهی به نوعی کدورت یا سفیدی سطح چشم نیز این نام داده شده است. در برخی متون تاریخی، این واژه نام شمشیر منسوب به جعفر طیار نیز ذکر شده که جنبه نام خاص پیدا کرده است. این واژه از نظر معنایی گسترهای چندگانه دارد، اما معنای اصلی و رایج آن همان ابر یا پوشش آسمانی است.
غمام
لغت نامه دهخدا
غمام. [ غ َ ] ( ع اِ ) ج ِ غَمامة. ( منتهی الارب ). ابر. سحاب. ( غیاث اللغات ). ابری که آفاق را بپوشد. ( ترجمان علامه جرجانی ) ( دهار ) ( مهذب الاسماء ). ابر یا ابر سفید. وجه اشتقاق آن از غَم ( بمعنی پوشانیدن ) این است که قطعه ای از غمام آسمان را میپوشاند. و یکی آن غمامة. ج، غَمائِم. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به غَمامة شود: و ظللنا علیکم الغمام و انزلنا علیکم المن و السلوی. ( قرآن 57/2 ).
چرا بگرید زار ار نه غمگن است غمام
گریستنش چه باید که شد جهان پدرام.عنصری.به باغ دین حق اندر ز بهر بار خرد
زبانت را به بیان چون غمام باید کرد.ناصرخسرو.بارنده بدوستان و یاران بر
نم نیست غم است مر غمامش را.ناصرخسرو.چرخی و تابنده خلق توست نجومت
بحری و بخشنده کف توست غمامت.مسعودسعد.چون او برفت اتابک و سلطان برفت نیز
این شمس در کسوف شد، آن بدر در غمام.خاقانی.دیر زی ای بحر کف که عطسه جودت
چشمه مهر است کز غمام برآمد.خاقانی.هر کجا غمام حسام برق سیرت او سیل خون روان کرده است... ( سندبادنامه ص 15 ). هر قولی که بفعل نینجامد غمامی بود جهام و حسامی بود کهام. ( سندبادنامه ص 62 ).
تو نشانی ده که من دانم تمام
ماه را بر من نمیپوشد غمام.مولوی ( مثنوی ).|| اسفنج. ( تذکره داود ضریر انطاکی ص 252 ). در برهان قاطع آمده: غمام ابرمرده را گویند و آن چیزی است مانند نمد کرم خورده، چون بر ظرف آب گذارند آب را به خود کشد، و گویند آن حیوانی است دریایی، وقتی که بمیرد آب او را بر ساحل اندازد، و بعضی گویند نباتی است دریایی. مجملاً اگردر شراب به آب آمیخته نهند آب را تمام به خود کشد وشراب را گذارد. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ). سحاب البحر.رجوع به اسفنج شود. || بمعنی رسوب طافی رسوبی که بالای قاروره باشد. مقابل رسوب راسب و متعلق.رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون ص 530 و 1098 و رسوب شود. || ( اصطلاح طب ) سپیدی رقیقی بر چشم.
غمام. [ غ ُ ] ( ع اِ ) زُکام. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به زکام شود.
غمام. [ غ َ ] ( اِخ ) نام شمشیر جعفر طیار رضی اﷲ عنه. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ).
فرهنگ معین
(غَ ) [ ع. ] (اِ. ) ابر، ابر سفید.
فرهنگ عمید
سحاب، ابر، ابر سفید.
فرهنگ فارسی
همدانی ( سید ) محمد بن ( سید ) یوسف شاعر و عارف ایرانی ( و. نجف ۱۲۹۲ ه ق. ف. مهرماه ۱۳۲۱ ه ش. ) وی سمت ارشاد گروهی از متصوفه را داشت. دیوان غزلیات او در سه جلد چاپ شده. غزلیای غمام عارفانه و بسبک حافظ نزدیک است.
سحاب، ابر، ابرسفیدغمامه:قطعه ابر، پاره ابر
( اسم ) جمع غمامه ۱ - ابر سحاب ۲ - ابر سفید ۳ - اسفنج دریایی ۴ - رسوبی که بالای قاروره باشد ۵ - سفیدی رقیقی که بر چشم افتد.
ویکی واژه
ابر، ابر سفید.
جمله سازی با غمام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بحر اول بر بقای خویش میلرزد که هست کمترین قایم دست فیاضش غمام
💡 مراد این بوده وین خود ناتمام است که معنی عما بیشک غمام است
💡 بر هر دو آمد سبک شاه شام شده چشمش از غم چو چشم غمام
💡 هر چند بحروار به آسایش اندرون حاصل کند مراد جهانی غمام تو
💡 نه از غمام اگر قطرهیی به بحر چکد بود ز فیضی کاول ازو غمام گرفت