( غالباً ) غالباً. [ ل ِ بَن ْ ] ( ع ق ) اکثر اوقات. بیشتر. در غالب. رجوع به غالب شود:
من و انکار شراب این چه حکایت باشد
غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد.حافظ. || باحتمال اغلب. ظاهراً:
محتسب گوید که بشکن ساغر و پیمانه را
غالباً دیوانه میداند من فرزانه را.سلمان.
( غالباً ) (لِ بَ نْ ) [ ع. ] (ق. ) اغلب، بیشتر.
۱. اغلب اوقات.
۲. بیشتر، اکثراً: کتاب هایش غالباً به زبان آلمانی نوشته شده.
۱ - بیشتر اغلب اکثر اوقات: غالبا به ما سر می زند. ۲ - به احتمال غالب ظاهرا: محتسب گوید که بشکن ساغر و پیمانه را غالبا دیوانه می داند من فرزانه را. ( سلمان ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نکته هایش بی دهن می ریزد از لب غالبا بی زبان گردم که شرح لطف گفتارش کنم
💡 از نسیم وصل جانها را معطر شد دماغ غالبا کز ره غزال مشکبوی من رسید
💡 عید خرم تر از این یاد ندارد ایام غالبا روی تو این خرمیش داده به وام
💡 پیش ازین حال فضولی را نمی دیدم خراب در دل او غالبا درد و غم دلبر نبود
💡 هر که اندر کربلا از دیده خون دل نریخت غالبا آگه نشد از ماجرای کربلا