لغت نامه دهخدا
عنبربار. [ عَم ْ ب َ ] ( نف مرکب ) مخفف عنبربارنده. معطر و دارای بوی خوش. ( ناظم الاطباء ):
عکس خط و خال عنبربار آن مشکین غزال
می کند پرنافه چون صحرای چین آئینه را.صائب ( از آنندراج ).
عنبربار. [ عَم ْ ب َ ] ( نف مرکب ) مخفف عنبربارنده. معطر و دارای بوی خوش. ( ناظم الاطباء ):
عکس خط و خال عنبربار آن مشکین غزال
می کند پرنافه چون صحرای چین آئینه را.صائب ( از آنندراج ).
( ~. ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) خوش بو، معطر.
دارای بوی خوش، خوش بو مانند عنبر.
خوش بو، معطر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر شکنج زلف عنبربار بگشایی ز هم صد دل گم گشته یابی بسته بر هر تارهای
💡 با روی چون گلنارش از برگ سمن باز آمدم با زلف عنبربارش از مشک ختن باز آمدم
💡 گر ز چاه جاه خواهی تا برآیی مردوار چنگ در زنجیر گوهردار عنبربار زن
💡 عکس خط و خال عنبربار آن مشکین غزال می کند پرنافه چون صحرای چین آیینه را
💡 سواد او چو خم زلف حور عنبربار هوای او چو دم باد صبح مشگ افشان
💡 ز دامنی که فشاند آن دو زلف عنبربار هزار قافله مشک تاتار رفت به گرد