عاطر

مترادف‌ها

خوشبو، معطر

متضادها

بدبو، مشمئزکننده

لغت نامه دهخدا

عاطر. [ طِ ] ( ع ص ) دوست دارنده عطر. عطردوست. ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). ج، عُطُر. || بوی خوش دهنده. بوی خوش دارنده. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ):
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم.حافظ.و از خاطر عاطر اصحاب فضل و هنر استمداد همت نمود. ( تاریخ قم ص 3 ).

فرهنگ معین

(طِ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - بوی خوش دهنده. ۲ - دوست دارندة عطر، عطر دوست.

فرهنگ عمید

خوش بو.

فرهنگ فارسی

دوستدارع ر، کسی که همیشه عطربزند، خوشبو
( اسم ) ۱ - بوی خوش دهنده. ۲ - دوست دارنده عطر عطر دوست.

جمله سازی با عاطر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ز آفرین تو شاها به‌ خاطر عاطر چو منطقی کنم آن را که از جمادات است

💡 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف‏ها می‏کنی ای خاک درت تاج سرم‏

💡 گرچه از پیشگه خاطر عاطر دوریم هم مگر یاد کند لطف تو گاهی ما را

💡 از عطر بوی دارد گویی مدیح تو زیرا که خاطرم به مدیح تو عاطرست

💡 خسروا گر خاطر عاطر نمیگردد ملول تا فرو خوانم مدیحی چون خطابت مستطاب

💡 تا نگردد خاطر عاطر ز اطنابم ملول کرد خواهم بر دعای دولتت ختم مقال

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران