لغت نامه دهخدا
عادات. ( ع اِ ) ج ِ عادة. رجوع به عادت و عادة شود:
در این دخمه خفته ست شداد و عاد
کزو رنگ و رونق گرفت این سواد.نظامی.برانداختم دخمه عاد را
گشادم در قصر شداد را.نظامی.و رجوع به عاد شود.
عادات. ( ع اِ ) ج ِ عادة. رجوع به عادت و عادة شود:
در این دخمه خفته ست شداد و عاد
کزو رنگ و رونق گرفت این سواد.نظامی.برانداختم دخمه عاد را
گشادم در قصر شداد را.نظامی.و رجوع به عاد شود.
[ ع. ] (اِ. ) ج. عادت.
( اسم ) جمع عادت ۱ - خوییها اخلاق. ۲ - رسوم رسمها.
عادت.
💡 از سعادات جمال و جاه و اقبالش همی شد به صحرا آفتاب نور و ایمان از ظلم
💡 ابوعلیّ شرفشاه ابن عِزّالدین که همچو جعفر برمک ستوده عادات است
💡 چون مرتبه عشق شود منزل سالک وارست ز قید خرد و رسم و ز عادات
💡 با عادت و رسم نیست ما را کار ما کی ز مقام رسم و عاداتیم
💡 وی به عرف و عادات ایرانی اشراف کامل داشته و بر ادبیات فارسی نیز مسلط بوده و ضربالمثلها و ابیات نغز فارسی را کاملاً به جا استفاده مینمودهاست.