طرازنده

لغت نامه دهخدا

طرازنده. [ طِ / طَ زَ دَ / دِ ] ( نف ) آرایش دهنده. پیرایش کننده. ( برهان ) ( آنندراج ):
پرستار صف زد دوصد ماهروی
طراز بتان طرازنده موی.اسدی. || نظم دهنده. ناظم:
تا طرازنده مدیح تو دقیقی درگذشت
ز آفرین تو دل آگنده چنان کز دانه نار.فرخی.مِه از پیل گردیست سالارشان
طرازنده رزم و پیکارشان.اسدی.بدی صدهزاران سران سترگ
طرازنده گردش سپاهی بزرگ.اسدی ( گرشاسب نامه ص 252 ).

فرهنگ معین

(طِ زَ دِ ) (ص فا. ) ۱ - آرایش دهنده. ۲ - نظم دهنده.

فرهنگ عمید

۱. آرایش دهنده.
۲. نظم دهنده.

جمله سازی با طرازنده

💡 طرازنده ی تختگاه وجود در درج دین گوهر کان جود

💡 طعنه زنان چون خذف هرزه سفت دام طرازنده بجوشید و گفت

💡 خردمند کن حاجب و خوب کار طرازنده درگه و بزم و بار

💡 بدی صد هزاران سران سترگ طرازنده گردش سپاهی بزرگ

💡 توراست زر طرازنده بر میان دو سیم مراست زرّ گدازنده بر رخ سیمین

💡 نغمه طرازنده بستان دوست طایر سر حلقه مرغان دوست

سن سون یعنی چه؟
سن سون یعنی چه؟
گمال یعنی چه؟
گمال یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز