صفا کردن

لغت نامه دهخدا

صفا کردن. [ ص َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) آشتی کردن. صلح کردن با:
آنکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت
بازش آرید خدا را که صفائی بکنیم.حافظ.بیار باده و آماده ساز مجلس عیش
که شیخ صومعه با نفس خود صفا کرده ست.عرفی ( از آنندراج ).کاش آن شوخ جفاپیشه وفائی بکند
با من بیدل و آرام صفائی بکند.امیر لاهیجی ( از آنندراج ).باز در خاطر من گذشت که اندک خصومتی بود و زود صفا کردیم. ( انیس الطالبین نسخه خطی کتابخانه مؤلف ص 116 ). || در تداول صوفیان گناباد نوعی مصافحه است که پنجه های یکدیگر را بهم داخل می کنند و هر یک دست دیگری را می بوسد. || درتداول عامه: مردن. فلان کس صفا کرد؛ مرد.

فرهنگ معین

(صَ. کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص ل. ) ۱ - آشتی کردن. ۲ - عیش و عشرت کردن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - آشتی کردن صلح کردن. ۲ - شاد کردن خشنود کردن. ۳ - عیش و عشرت کردن. ۴ - نوعی مصاحفه و آن چنانست که پنجه های یکدیگر را به هم پیوندند و هر یک دست دیگری را می بوسد. ۵ - مردن: فلانی صفا کرد.

ویکی واژه

آشتی کردن.
عیش و عشرت کردن.

جمله سازی با صفا کردن

💡 ستم باشد کشیدن جام می را یکنفس بر سر بیکدم اینچنین آئینه ای را بی صفا کردن

💡 وبال توست درین گلخن آنچه خواهی کرد به غیر آینه خویش با صفا کردن

💡 دعوی صفا کردن در عشق تو نیکو نیست با جان صفا چه بود تفسیر صفا کردن

💡 آزار صفا کردن خون در دل ما کردن با دوست جفا کردن بهر دل دشمن‌ها

💡 جوش بیتابی زدن در آتش وجد و سماع شیره جان را ز درد تن مصفا کردن است

💡 پرده چهره مقصود سیه کاری توست سعی کن سعی در آیینه مصفا کردن

کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز