لغت نامه دهخدا
صف شکستن. [ ص َ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) پراکنده کردن صف. منهزم کردن صفوف دشمنان. درهم شکستن صف:
سهل شیری دان که صفها بشکند
شیر آنست آنکه خود را بشکند.مولوی.رجوع به صف و صف شکن شود.
صف شکستن. [ ص َ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) پراکنده کردن صف. منهزم کردن صفوف دشمنان. درهم شکستن صف:
سهل شیری دان که صفها بشکند
شیر آنست آنکه خود را بشکند.مولوی.رجوع به صف و صف شکن شود.
( ~. ش کَ تَ ) [ ع - فا. ] (مص م. ) پراکنده کردن صف (دشمن ).
( مصدر ) پراکنده کردن صف ( دشمن ) در هم شکستن رده.
پراکنده کردن صف (دشمن)
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دانشت هست کار بستن کو خنجرت هست صف شکستن کو
💡 روزی به نبرد صف شکستن باید بر خصم ره فرار بستن باید
💡 تواند دو صد صف شکستن برزم که یکدل نیارد شکستن ببزم
💡 لشکر صبر را ز تیر مژه صف شکستن علامت افتاده ست
💡 باز آن ددگان که صف شکستند گردش، چون سپهر، حلقه بستند