لغت نامه دهخدا
صدساله. [ ص َ ل َ / ل ِ ] ( ص نسبی مرکب ) دارای صد سال. مرد صدساله؛ مردی که عمر او به صد سال رسیده است. || ( اِ مرکب ) یادبودی بمناسبت صدمین سال تولد یا وفات شخصی یا حدوث واقعه ای یا تأسیس امری.
صدساله. [ ص َ ل َ / ل ِ ] ( ص نسبی مرکب ) دارای صد سال. مرد صدساله؛ مردی که عمر او به صد سال رسیده است. || ( اِ مرکب ) یادبودی بمناسبت صدمین سال تولد یا وفات شخصی یا حدوث واقعه ای یا تأسیس امری.
( صفت ) ۱ - آن که صد سال بر او گذشته: پیرمرد صد ساله. ۲ - یادبودی که بمناسبت صدمین سال تولد یا وفات شخص بزرگ یا حدوث واقعه ای مهم بر پا کنند سده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وادی عشق بسی دور و دراز است ولی طی شود جادهٔ صدساله به آهی گاهی
💡 شاه را بِهْ بُوَد از طاعتِ صدساله و زهد قدرِ یک ساعته عمری که در او، داد کند
💡 ترا رسد که دو صدساله زنگ کفر و گنه را ز لوح دل بزدایی نه جسم را و نه جان را
💡 بار دگر آن صبح بخندید و بتابید تا خفته صدساله هم از خواب درآمد
💡 دقیق مشخص نیست این مکان تاریخی دقیقا چه بوده است اما با توجه به سازه های قدیمی بقعه ی اصلی، قدمتی چندصدساله دارد.
💡 ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی