شکنی

لغت نامه دهخدا

شکنی. [ ش ِ ک َ ] ( حامص ) شکستگی. ( ناظم الاطباء ). حاصل مصدر از ریشه شکستن ( شکن ) اما همیشه به صورت ترکیب آید: دل شکنی، بت شکنی، کارشکنی، حق شکنی و غیره. ( از یادداشت مؤلف ).
- حق شکنی؛ حق کسی را پایمال کردن. ( یادداشت مؤلف ).
- کارشکنی کردن کسی را؛ ایجاد اشکالات و موانع در سر راه کار و پیشرفت او.
|| هزیمت. فرار. شکست. ( ناظم الاطباء ).
شکنی. [ ش ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به شکن. ( فرهنگ لغات ولف ):
شمیران شکنی سرافراز دهر
پراکنده بر نیزه و تیغ زهر.فردوسی.
شکنی. [ ش ِ ک ِ ] ( ص نسبی ) منسوب و متعلق به ولایت شکن. ( ناظم الاطباء ).
شکنی.[ ] ( اِخ ) نام یکی از پهلوانان توران:
سپه دید [ رستم ] چندان که دریای روم
از ایشان نمودی چو یک مهره موم
کشانی و شکنی و دری سپاه
دگرگونه جوشن دگرگون کلاه.فردوسی.

فرهنگ فارسی

منسوب و متعلق به ولایت شکن.

جمله سازی با شکنی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زاهد چرا؟ همی شکنی ساغر مرا ساغر مرا به کف نه و بشکن سر مرا

💡 لبریز شیشه ایست دل از مهر تو ولی اصرار میکنی تو که این شیشه بشکنی

💡 استخراج به روش پیرومتالورژی شامل مراحلی اعم از سنگ شکنی و آسیاب کردن، تغلیظ، استحصال مس به وسیله ذوب و تصفیه به صورت حرارتی و الکتریکی می باشد.

💡 این راکتور هسته ای قبلاً در کشتی‌های یخ‌شکنی مثل یخ‌شکن اتمی کلاس تایمیر و سیمورپوت نصب شده‌است و توسط شرکت آفرینکاتوف که زیرمجموعه روس‌اتم طراحی و توسعه داده شده‌است.

💡 منم که عهد تو ای دوست نشکنم هرگز توئی که خاطر من لحظه لحظه می شکنی

💡 چون تو بدیع صورتی بی سبب کدورتی عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی